خاطرات بچه گی یادش بخیر
اون روزای ساده گی یادش بخیر
روزای شیرین وشاد کودکی
تا ابد همیشه گی یادش بخیر
قهر ودعواها واشتی کردنش
بازیاش و باختناش وبردنش. دوستیای بی تلکلف، بی ریا
دل به لحضه های خوش سپردنش
دلامون با یک بهونه شاد میشد.
شادیامون پیش هم زیاد میشد
بینمون که چشم وهم چشمی نبود
جیبامون با "دوقرون" آبادمیشد
بازیا بدون اسباب بازی بود
راس راسی چه روزگار نازی بود
هفت سنگ، الک دولک، قایم موشک
خاله بازی بود، خونه سازی بود
گل کوچیک، چارخونه با یه لنگه پا
وسطی، بالابلندی، هولیکا
گل یاپوچ، زو، تشله بازی، تیراومه
کبدی، تاب بازی، گرگم به هوا
... .. .
عالمی داشتیم و حالی وگذشت
شور وشوق وقیل وقالی و گذشت
رفت ودرگردش چرخ ازاون روزا
مونده یادی و خیالی وگذشت
تو میون بچه ها ریا! نبود
هیچ دلی به غصه مبتلا نبود
تو دلا شور وطراوت جاری بود
اون زمونا اینقدر بلا نبود
مهربونی تو دلا موج می زد
تونگاهامون صفا موج می زد
تو دل بزرگ و کوچیک خداییش
سادگی تو اون روزا موج می زد
هرچی بود روزگار قشنگی بود
مث خواب بود، اماخوابا رنگی بود
رنگ قالب تو دلا رنگ خدا
کجا حقه بازی و زرنگی بود
پدرا روزا سر کار بودن
مادرا با جون ودل یار بودن
جوونا هر کی پی کاروبارش!
کی میگه جوونا بی عار بودن
تو رفاقتا دلا با هم یکی
تو مجالس، بزرگی وکوچکی
حرمت بزرگترا همیشگی
نه مث حالا! نچسب و آبکی
تو عروسیا پر از صفا میشد
دلا از هر چی غمه رها میشد
گاه چش تو چش با دخترای جوون
تو نیگاهاشون پراز حیا میشد
عیدا، یه حال وهوای دیگه داشت
خنده هامون یه صدای دیگه داشت
شوق و ذوق عیدی از بزرگترا
بی تعارف، یه صفای دیگه داشت
دید وبازدیدا همه حضوری بود
توی شب نشینیا چه شوری بود
خوش وبش کردنا مون از ته دل
کجا مهربونیامون صوری ! بود
سادگی، از همه جا رونده نبود
ماهواره، "مهمون ناخونده" نبود
اینهمه تو هر خیابون وکوچه
دود و دم، قلیون وامونده! نبود
صله رحم حضوری، چش تو چش
باموبایل و با پیامک نبودش!
خونواده ها با هم رفیق ویار
نه مث حالا تو جنگ وکشمکش
نه که مشکلی یا دردی نباشه
درد وغم تا آدمی هست، باهاشه
ولی خوب دلجوییا و همدلیا
نمیذاشت غم تو دلا پابرجا شه
* * *
حالا گاهی میگم: ای خدا می شه؟
آسمون مثل اون وقتا آبی شه!
ابرای تیره برن به نا کجا...
آسمون دلهامون، افتابی شه؟
میشه من سن، بزرگا رو نخوام؟
این همه جنجال وغوغارو نخوام؟
باز برم تو روزگار بچه گیم
بابا ! این "مردی"حالارو نخوام؟ .... .. .
***
سحری، آرزوهامو یک یکی
می گفتم، تو گوش خدا یواشکی
خواسته های با اهمیت. وخوب
نه ازین سفارشای الکی !
آخرش گفتم: خدا فقط یکی
ای که تو کرامت وعطا، تکی
میشه برگردونی یک باردیگه؟
باز منو، به روزگار کودکی...! .
.. .. .