
...."وداع"(دلنوشته) توکه رفتی ... "گویا اواخر پاییز بود!" سرمای کشنده تنهایی،تمامِ جّانم را فسردیخ زدم !باخود بیگانهوباهمه... ،مسخ شدم انگار . دیماه فرارسیدوسرمای استخوان سوزش.چه زمستانی بودگویی شبانه روز برف میباریدبرف وبّرف وبرف.... باور رفتنت زمانبر بود بهمن هم از راه رسیدچه استقامتی میکردند، شاخه های درختان و، بامها_حجمِ برف را.شانه های کوه امّا لرزیدزانوان کوه تاب نیاورد فاجعه..! آواربهمن فرو...
ادامه مطلب